
Fade To Black
Song by: Metalica
Songwriters: Burton, Clifford Lee; Hammett, Kirk L; Hetfield, James Alan; Ulrich, Lars
Life it seems will fade away
Drifting further every day
Getting lost within myself
Nothing matters, no one else
I have lost the will to live
Simply nothing more to give
There is nothing more for me
Need the end to set me free
Things not what they used to be
Missing one inside of me
Deathly lost, this can't be real
Cannot stand this hell I feel
Emptiness is filling me
To the point of agony
Growing darkness taking dawn
I was me but now he's gone
No one but me can save myself
But it's too late
Now I can't think
Think why I should even try
Yesterday seems as though
It never existed
Death greets me warm
Now I will just say goodbye
- "زندگی چون نشستن بر سریر دندان ساز است. آدم همیشه خیال می کند که دردناک ترین لحظه هنوز نرسیده است، در حالی که رسیده و گذشته است." بیسمارک
+ نوشته شده در
89/02/08ساعت 6:1  توسط مهدی
و تو انگار کن که هرگز نبودهای
و من هرگز به نبودن تو
بودن را
چنين حقير نينگاشتهام ...
با سرانگشت
لبهایم را ببوس
بگذار بين پرستش و عشقبازی
آونگ شوم
در خاطرهی بشر
چون زنگ کليسا
در بلندای هستی
من به گريه التماس میکنم
يا گريه به من؟
و تو انگار کن از آغاز بودهای
مثل خدا
و مرا آفريدهای
مثل نگاهت
يا خندههایت ...
- عباس معروفی -
پی: عکس، شیراز؛ باغ ارم.
+ نوشته شده در
89/01/26ساعت 10:19  توسط مهدی
|
... ميدانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهاي به مقصد نميرسد
حالا همه ميدانند که همهي ما يکطوري غريب
يک طوري ساده و دور
وابستهي ديرسالِ بوسه و لبخند و علاقهايم.
آن روز
همان روز که آفتاب بالا آمده بود
دفتر مشق ما
هنوز خوابِ عصر جمعه را ميديد.
ما از اولِ کتاب و کبوتر
تا ترانهي دلنشين پريا
ريرا و دريا را دوست ميداشتيم.
ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پيالهي آب نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفت
ديگر نه خوابِ گريه تا سحر،
نه ترسِ گمشدن از نشانيِ ماه،
ديگر نه بُنبستِ باد و
نه بلنداي ديوارِ بيسوال ...!
من، همين منِ ساده ... باور کن
براي يکبار برخاستن
هزارهزار بار فروافتادهام.
ديگر ميدانم
نشانيها همه دُرُست!
کوچه همان کوچهي قديمي و
کاشي همان کاشيِ شبْ شکستهي هفتم،
خانه همان خانه و باد که بيراه و بستر که تهي!
ها ريرا، ميدانم
حالا ميدانم همهي ما
جوري غريب ادامهي دريا و نشانيِ آن شوقِ پُر گريهايم.
گريه در گريه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعهي ليالي!
در جمع من و اين بُغضِ بيقرار،
جاي تو خالي! ...
+ نوشته شده در
89/01/25ساعت 12:47  توسط مهدی
|
پیش از اینها
رسم و سهم روزها
از کهن ترین قصه های عامیانه
تا این کلمات بی حوصله و تند خوی معاصر
پیدا و بی تغییر می نمود
بی حوصله گی،
سهم شنبه ها بود
و دلتنگی،
رسم عصرهای جمعه
و رخصت می یافت
مهمان کاسه های تشنگی گردد.
هر پنج شنبه،
وقتی داشت؛
که در شمار گام های عمر،
در شمار نبود.
و سه شنبه حرمتی داشت
در بارش مصیبت
و در هم شکستن امید
و توامانی آسیب و اظطراب
چندی می شود،
که هفته ها قالب یکسان خورده اند
و این روزهای هفت قلو.
بی تو،
چه فرق می کند دوشنبه یا جمعه؟
دیگر حتی هیچ روزی
شأن سه شنبه را نگه نمی دارد
شنبه تا شنبه، سه شنبه است.
پیرمردی گفت:
دیگر هیچ چیز را
حرمتی نمانده است.
پی:عنوان نام آهنگی است از گروه Secret Garden.
+ نوشته شده در
89/01/25ساعت 2:1  توسط مهدی
|

هرجا و هر کجای جهان که باشم
باز به بسترِ بیخواب خود برمی گردم،
باز این عطر و اسم توست
که مرا
به مرور واژهها میخواند.
من از شروعِ تو بوده
که شب را
برای رسیدن به صبح میخواهم.
و تو
هر جا و هرکجای جهان که باشی
باز به رؤیاهای من بازخواهیگشت.
تو مرا ربوده، مرا کُشته
مرا به خاکسترِ خوابها نشاندهای
هم از این روست که هر شب
تا سپیده دم بیدارم.
دشوار است!
کسی باورنخواهدکرد،
اما تو
تکلمِ خواناترین کلمات را از من ربودهای،
تو
دل و دیدهی دریا پَرَست ِ مرا از تخیل تشنگی ربودهای.
حیرتآور نیست
عشق گاهی به شکلِ دوست میآید
عشق گاهی به شکلِ ... زبانام لال!
به من بگو بیانصاف
این چه خوابیست
که دست از ربودن رؤیاهای من برنمیدارد!
عشق
همین است در سرزمین من،
من کُشندهی خوابهای خویش را
دوستمیدارم.
حالا هزارههاست
خانه به خانه وُ
کو به کو،
هی میگردم و باز بازت نمییابم به این جهان.
جهان
این جهانِ بی هر کجا
که مرا در مرارتِ کلمات ِ خود
کشتهاست.
- «گاهی به شکلِ کهن سال ِ مرگ» از سیدعلی صالحی
پی: هر وقت مدتی به اینترنت دسترسی ندارم، اینکه خبری ندارم که هیچ خبری نیست خیلی اذیتم می کند.
+ نوشته شده در
89/01/23ساعت 17:18  توسط مهدی
|