تبليغاتX
بدنام
کنتراست

سالی را فقط،
     گریه می کنم.

و سالی را به خیالِ تفکر
با کتاب ها هدر می دهم.

در سالی خون فتح می کند
و در سالی سه ضرب را بد می زنم
و گاه گاهی نیز
در پس کوچه های خاطره و کودکی
در رهگذر سنتی ترینِ سالها
ناظرِ نمایش عزادارانم

و لطف یعنی این،
که در این درنگ
چند مُحرّم رخصت ات می دهند؟

رنگ ها شدت یافته اند
و تقابل نور و سایه فزونی می گیرد.
تیغ بر تن زمان آماده است
تا هرچه بینابین است، قسمت کند.

محرم،
     آغاز می شود
و حق از باطل،
        عریان می گردد.

2 نوشته شده در  88/09/28ساعت 0:32  توسط مهدی  | 

در کرامات ولایت

هر چیزی را ممکن است هر جایی ببینی و خوب بعضی از آنها جالب بیاید به نظرت.
این جمله را هفت ونیم صبح روی دیوار داخلی کشتارگاه سنقر در کنار تنها درخت آن حوالی دیدم، وقتی که رفته بودیم گوسفند سربریده مان را تحویل بگیریم و با دوربین موبایل اَمانَش ندادم.
حال کردم که چه دلی دارند اینهایی که هر روز کارشان سر بریدن بع بعی هاست.
2 نوشته شده در  88/09/08ساعت 23:55  توسط مهدی  | 

سایبان زندگی کجاست؟

همین گونه خوب است
همین گونه، یعنی تو را می شناسم
همین گونه، یعنی کسی در شبستان چشم تو
                                                    بیتوته کرده است
همین گونه، یعنی بیا که تا خواب خوش عشق
                                                        معنا بیابد

همین گونه یعنی این لحظه
                               این پنجره
                                      آن نگاهی که در کوچه مانده است
همین گونه یعنی از آغاز
                 گل در پی رنگ و بوی کسی بود
همین گونه، یعنی کسی پای دل را
                به باغ تماشا کشانده است
و گل های امسال عاشق ترینند
                      و گل های امسال
                            آیینه چشم های
                                         تو هستند.

- محمدرضا عبدالملکیان -

پ.ن1: هنگامی که داشتم عکس بالا را می گرفتم بر مزار حافظ، شجریان در سکوت فراگیر آن وقت شب، غزلی از سعدی می خواند:
خفته خبر ندارد، سر در کنار جانان
کین شب دراز باشد، در چشم پاسبانان

پ.ن2: فکر می کردم کشیدن دندان عقل باید ساده تر از اینها باشد. کشیدنش یک ربع طول کشید، اما بعد از دو روز هنوز نمی توانم راحت صحبت کنم و غذا بخورم و عادی شوم.

2 نوشته شده در  88/09/02ساعت 23:51  توسط مهدی  | 

مگر

یک کوچه پایین تر از اینجاست
توی همان کوچه ای که سَرش هیچ مغازه ای نیست،
مهمانخانه را می گویم.

هر روز صبح من برایش عسل می برم
و او ظهرها برایم اسکاچ ایرلندی می فرستد،
اگر سفارش بدهم
و پولش را پرداخت کنم.
صاحبِ مهمانخانه را می گویم.

دو چیز را هیچ وقت نسیه نمی فروشند،
زهرماری را
        و دود را
می گویم:
"من آدم محترمی هستم
و پول هم دارم."
می گوید اینجا همه آدم محترمی هستند
آخر اینجا بالا شهر است.

گاهی عصرها هم به بار می روم.
توی همان مهمانخانه
که همه ی مشروب خور هایَش
ریش تراشیده دارند
و مردمان بالا شهر هستند.

توی بار
هیچ وقت کسی از من نپرسید
که این همه موج دریاها
از اشک ماهی ها نیست؟
که پلک ندارند
که گاهی بر روی چیزهایی که نمی خواهند ببینند، ببندند؟
نمی دانم چرا
اینجا هیچ کس در هنگام مستی،
چَرت و پَرت نمی گوید؟
ها یادم آمد،
آخر اینجا بالا شهر است!

***

من از خیابان های خیس پرهیز دارم
وقتی که اولین باران پاییزی ببارد.
و از ماهی های لیز
که از زیر دستت سُر می خورند هنگام پاک کردن.
و از آدم های لیز
که با اولین فشار،
از دستت می پرند.
با این آدم ها
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود.

***

خیابان های بالا شهر همه لیزند.
دلم دریاهای جنوب می خواهد
که ماهی هایش
همه دلفین اند
و با آدم ها دوست.

اما تا جنوب،
راه زیادی است
      و تا آدم شدن من.

2 نوشته شده در  88/08/27ساعت 15:21  توسط مهدی  | 

تا حالا به مردی که دوستش داری دروغ نگفته ای؟

 سه شنبه ها گاهی از فرط بد بودن دوست داشتنی می شوند. مخصوصا وقتی همه چیزشان تکمیل می شود. مثلاً مثل امروز از صبح هوا ابری باشد. نه از آن ابرهایی که نشاط آورند و حس زندگی می بخشند، از آن ابر هایی که کدرند و دودی و از صبح هوا ابری باشد و تا شب یک قطره باران هم نبارد. آن وقت است که سه شنبه، سه شنبه تر می شود. آن وقت است که توی این سه شنبه دوست دارم با کسی به هم بزنم. این سه شنبه ها را برای به هم زدن دوست دارم درست همانقدر که پنج شنبه ها از ساعت دو تا یک ساعت مانده به غروب دوست دارم با کسی آشنا شوم یا بهترین دوستانم را ببینم. اصلا سه شنبه هایی اینجوری را برای چنین کاری ساخته اند و آن ساعت پنج شنبه برای آن کار. هر کاری غیر از آنکه گفتم ظلم در حق "وقت" است. "وقت" یعنی لحظه ای که برای کاری ساخته اند. مخصوص آن کار ساخته اند. کاری دیگری بکنی حق وقت را ادا نکرده ای و مدیونی.
سه شنبه های اینجوری، باید با کسی به هم بزنی. توی یک کافی شاپ که تا به حال نرفته اید قرار بگذاری. مستقیم از سر ِ کار بروی سر ِ قرار. با لباس اتو شکسته سه شنبه ها. عجله هم نکنی برای رسیدن. بد نیست توی راه، توی اتوبان، دو ماشین که آهسته بهم مالیده اند راه را بند آورده باشند و تو که همیشه چاووداری نصیبشان می کردی در موقعیت های مشابه، اینبار شل کنی و نگاه شان کنی و بگذاری بقیه برایَت بوق بزنند و چاووداری نصیبت کنند. دیر برسی. ژله سفارش بدهی. حتی اگر می دانی که کافی شاپ جای ژله سِرو کردن نیست. اما این یک بار به خاطر گُل روی نویسنده و اینکه این داستان فقط با ژله می چسبد، ژله ات را بیاورند و تو تهران زیرِ پایت را نگاه کنی و قبل و از اینکه بهم بزنی، بفهمی که مدت هاست به هَمَت زده اند و بفهمی که از مدت ها پیش بهم زده است با تو و اینبار موبایلش را جواب بدهد و جلوی رویِ تو خوش و بش کند و تو خودت را به خریت بزنی و تو خودت را از بهم زدن نیز عاجز بیابی و فقط بگویی من تلاشمو کردم اما ظاهراً در مورد ما نمی شه و جوابت بدهد که چی بگم؟ شما هم موفق باشی و بزنید بیرون در حالی که اینبار هم، تو پول کافی شاپ را حساب کرده ای و با این امید که آخرین پولی است که می دهی خودت را دلخوش کرده باشی.
توی راه برگشت هم همش دلت بخواهد باران ببارد و نبارد و تو هِی باز دلت بخواهد و باز هم هِی باران نبارد و تو با خودت فکر کنی سه شنبه ها روزهای خوبی نیستند، اما گاهی از فرط بد بودن دوست داشتنی می شوند.

پ.ن: محض اطلاع اینها همه اش تصوراتی است برای ادای دین به "وقت". وگرنه من امروز عصر را تا پاسی از شب با چند تا دوستان کره ای گذرانده ام و شاهد دارم.
پ.ن: عنوان، دیالوگی است از سریال لاست.

2 نوشته شده در  88/08/27ساعت 0:45  توسط مهدی  |