دنیا که متاعش همه برتافتنی ست
در کاهش او مشو که ناکافتنی ست
هر چیز طلب کنی از او خواهی یافت
جز صحبت دوستان که نایافتنی ست
- بیدل -
آن اوایل که دوربین های مینی دی وی آمده بود با مصارف خانوادگی، دوربینی خریده بودم و حال می کردم با کیفیت و ترفندهایی که می شد با آن دوربین ها توی تصویر برداری بکار برد. یکی از دم دست ترین شان غیب کردن آدم ها بود. یکی می نشست رو به دوربین و رو به لنز می گفت الان غیب می شوم و تو هم با یک توقف و شروع فیلم برداری غیبش می کردی و کلی با هم می خندیدید در مرور دوباره تصاویر و آن موقع ها هنوز نمی دانستم این ترفند توی زندگی واقعی هم جریان دارد و اصلا شاید از آنجا آمده توی قابلیت های دوربین و آنجا توی زندگی واقعی بیش از آنکه برایت خنده دار باشد دلت را تنگ می کند. توی زندگی واقعی تصاویری هست و مکان هایی و آدم هایی که توی قاب این تصاویر حضور دارند و یک وقتی نگاه می کنی و می بینی که نیستد و قاب تصویر بی آنها بسته شده است و و ناگهان خالی می شود این قاب برایت با همه آن المان هایی که ثابت مانده اند و قاب می ماند تا یکی بیاید و برای یکی دیگر آن را پر کند و آن دو دیگر نیز چندی بعد تَرَش قاب را بسپارند به دو دیگر ِ دیگر.
توی نقاشی های کتاب شازده کوچولو که اهمیتشان از نوشته های کتاب کمتر نیست، یک تصویر هست که دوبار تکرار شده. یکی اوایل داستان که تویش زمین هست و ستاره ای در دور دست و شارده کوچولو و توی دیگری - که مال اواخر داستان است - زمین هست و ستاره ای در دور دست و شارده کوچولویی که نیست و جای خالی شاهزاده ای که به چشم می آید. یادم هست که توی کارتون های قدیمی هرگاه چنین دیدِ هست و نیستی برای شخصیتی می افتاد، چشم هایش را می مالید که مبادا خواب باشد و غافل از اینکه نه آن شخصیت توی کارتون خواب است و نه مایی که قابهای پُر ِ مان پیش چشمانمان خالی می شوند.
پ.ن: پیش از طلوع عنوان فیلمی است این حکایت قاب های خالی را خوب روایت کرد.
...در نامه عزیز به ملوک سفارش کرده بود که به فکر تحصیل بچه ها باشد (که در آمریکا درس می خواندند) باشد و کاری کند که مدرک درست و حسابی بگیرند و مثل پدرشان مجبور نباشند برای پولدار شدن ریسک کنند. نوشته بود سن و سال من برای آنکه زندگی ام را عوض کنم زیادی بالا بود، اما اگر قرار بود از اول زندگی کنم، حتما درس می خواندم و یک مدرک درست و حسابی می گرفتم، چون توی این مملکت با یک مدرک درست و حسابی می شد کارمند شد و یک نان بخور نمیر دائمی داشت، اما روی کار آزاد نمی شد حساب کرد. و از طرفی، اگر هم آدم می خواست زندگی خوب کند، با حقوق کارمندی نمی شد و باید تن به خطر می داد. کار آزاد داریم تا کار آزاد. توی کار آزاد هم با ملاحظه کاری و معامله های جزیی می شد یک عایدی مستمر داشت و قانع بود. اما باز از زندگی خوب خبری نبود و آدم هیچ وقت پولدار نمی شد. برای پولدار شدن آدم باید حتماً تن به خطر می داد و راه دیگری نبود. آدم باید ملاحظه کاری نمی کرد، معامله های بزرگ می کرد، چک های بی محل می کشید، از هیچ چیز چیزی می ساخت و همه چیز. و آن وقت اگر از آن چیز و از آن همه چیزی که روی هیچ ساخته بود می توانست محلی برای آن چک هایی که کشیده بود فراهم کند، دیگر نانش توی روغن بود و دیگر هیچ چی جلودار آدم نبود. اما این کار به این آسانی که می شد نوشت نبود. عزیز بارها در زندگی اش بخاطر این مطلب به زندان افتاده بود. بارها به همه چیز رسیده بود – زندگی اعیانی، خانه های اشرافی، اتوموبیل آخرین مدل – و ناگهان به هیچ سقوط کرده بود. و باز از سر، از هیچ، شروع کرده بود و در عرض یکی دو سال به همه چیز رسیده بود، اما باز کله پا شده بود. آن وقت عزیز از خودش پرسیده بود چرا این طور می شد؟ بی عرضه و بی دست و پا بود؟ - که نبود. کار کشته نبود که به چمّ و خمّ کار وارد نباشد و رگ اقتصاد دستش نباشد و الکی توی چاه بیفتد؟ - که حتما بود. به زنش سفارش کرده بود که این را حتماً به بچه هایشان بگوید که پدرشان بی عرضه نبود و بی گدار به آب نمی زد و وارد بود. چند بار تاکید کرده بود که این را حتماً به آنها بگوید...
پ.ن۱: تکه ای از داستان "قسمت دیگران" نوشته جعفرمدرس صادقی. در این مجموعه داستان، داستان دیگری هم هست که هنوز برای اوقات خرابم جواب می دهد.
پ.ن۲: تصویر پارک ناژوَن اصفهان که ناژوَن می نویسند و ناژنون می خوانند. اردیبهشت امسال.
از روزی که گم شده ام با یک خانم مو بلوندِ قد بلند آشنا شده ام که هرجا می روم، با من است. بلوندی موهایش مال خودش است و نه از مو بلوندهایی که رنگ می کنند و از دور توی چشم می زنند. صبحها می آید از در خانه دنبالم می کند و هر جا می روم با من می آید.
اولین روز ایستاده بود کنار روزنامه فروشی سر کوچه. ژاکت قرمزی تنش کرده بود و موهایش را ریخته بود روی شانه هایش. از کنارش که رد شدم نگاهش کردم. فهمیدم که فهمید که نگاهش کرده ام. می دانی، زنها خیلی زرنگند، انگار چند تا چشم دارند. آن روز سر ِکار قیافه اش جلو چشمم بود. آخر ما توی محل آنطور دختری نداشتیم. شب که برمی گشتم باز هم دیدمش. کنار همان روزنامه فروشی. از فردایش دیگر هر روز می دیدمش و هر کجا می رفتم دنبال من می آمد. توی مسیر، محل کار، توی صف اتوبوس، کنار سبزی فروشی. نه اینکه با همدیگر سر و سری داشته باشیم ها، یعنی آن موقع ها نداشتیم. هر جایی با یک لباس می آمد. آبی، نارنجی، مشکی، سرمه ای. ولی اصل ماجرا از توی اتوبوس شروع شد. همان روزی که من دیرم شده بود و سرپا سوار شدم. جوری ایستاده بودم که او را می دیدم. توی قسمت زنها ایستاده بود. آن روز دامن داشت. دامن بلند سفیدی با گلهای صورتی که تا روی قوزک پایش را می پوشاند و پیراهن صورتی پوشیده بود. گوشواره هایش هم صورتی بود. دقیق یادم هست، خیلی کم رنگ بود. زل زده بود توی چشم های من و نگاه می کرد. سرم را پایین انداختم. راستش را بخواهی می ترسیدم. از اینکه همه جا بود می ترسیدم. من را یاد تو می انداخت. اولش سرم را پایین انداختم و دوباره که بالا آوردم دیدم دارد نگاهم می کند. رویم را برگرداندم، اما نگاهش را حس می کردم. نمی توانستم نگاه نکنم. دست خودم نبود، یعنی بود اما شاید هم نبود. آخرش سرم را برگرداندم. هنوز داشت نگاهم می کرد. خواستم از رو ببرمش و برای همین زل زدم توی چشم هایش و نگاه کردم. هی نگاه کردم و آنقدر نگاه کردم تا بالاخره سرش را پایین انداخت. توی دلم خوشحال بودم از اینکه رویش را کم کرده ام که سرش را بالا گرفت و دوباره نگاه کرد. اما اینبار نگاهش مثل قبل نبود. اینبار داشت لبخند می زد. لبخندش جور خوبی نبود. حس خوبی نداشتم. جوری لبخند می زد که انگار او برده است و انگار او روی من را کم کرده است. سراسر آن روز تمام بدنم درد می کرد و نمی توانستم کار کنم. روز گندی بود، آن از دیر بیدار شدن صبح و جا ماندن و دیر رسیدنم و آنهم از این.
کم کم با هم بیشتر دوست شدیم. با هم همه جا می رفتیم. هر روز بیرون بودیم. هر صبح و هر شب. نمی دانم کاری نداشت که اینقدر وقت داشت. هیچ وقت ازش نپرسیدم. کم کم شده بود عضو ثابت زندگیم. همه جا بود. یک چیز بگویم، آن روزها هم دلم برایت تنگ می شد. گاهی خیلی تنگ می شد. اما او بلد بود چکار کند که دل تنگیم خوب شود. شاید برای همین معتادش شده بودم. آره معتادش شده بودم، اینجوری می گویند دیگر وقتی کسی به کسی خیلی وابسته باشد. همه را از قدیمی های و جدیدی ها می شناخت و کلی داستان بلد بود.
یادم هست یک روز که خیلی دلتنگت بودم رفتیم بیرون. نمی دانم پارک بود یا جای دیگری. پر از آیینه بود. درخت هم داشت. شبیه پارک های تو در تو بود. پارک های لابیرنتی. از همان هایی که توی فیلم های لورل و هاردی یک بار با هم دیدیم و یک بار من خودم تنهایی دیدم. ولی جای درخت آیینه بود. آها یادم آمد شیبه فیلم بروس لی. رفتیم توی آن آیینه ها. فقط جلو می رفتیم و هر جا می رفتیم من و او بودیم. راه خروج هم نداشتیم. همه اش با صورت می خوردم توی آیینه ها و او به من می خندید. خودش کم بود تصویرش هم اضافه شده بود. هفت هشت نفری دنبالم بودند. یعنی دنبال هفت هشت نفرم بودند. آنجا از او بدم آمد. من دائم می خوردم به آیینه ها و او می خندید. هر چند تا من زیاد تر می شدم او هم زیادتر می شد. من خیلی زیاد شده بودم. شاید بیست سی تا شده بودم. او هم بود. اما فقط تصویرش بود. خودش را دیگر حس نمی کردم. گرمای بدنش را دیگر کنارم حس نمی کردم. فقط صدای خنده بود و آدم هایی که تکثیر می شدند. دیگر طاقت نداشتم. زدم زیر گریه. گریه کردم و فحش دادم. می دانم که در حضور آن خانم کار خوبی نبود فحش دادن. اما لجم در آمده بود. او فقط می خندید. یاد تو افتادم. دلم برایت تنگ شد. بین گریه ها تو را هم صدا زدم. اما او فقط می خندید. توی تصویرهایش، او را با تمام لباس هایی که تا آن موقع دیده بودم، دیدم. توی یکی قرمز پوشیده بود، توی یکی آبی یکی دیگر زرد. موهایش را هم مدل های مختلفی بسته بود. یکی کوتاه و یکی بلند و یکی دیگر دم اسبی بسته بود مثل بچه مدرسه ای ها. خودم هم زیاد شده بودم. از خودم هم بدم می آمد. تصویرم توی هر آیینه یک شکلی بود. دویدم طرف آیینه ها. تصمیم گرفتم همه را بشکنم. خودم را محکم کوبیدم به آیینه. نشکست. اینبار عقب تر رفتم. اما باز هم اتفاقی نیفتاد. تمام بدنم درد گرفته بود. اینبار با سر رفتم. اولین آیینه شکست و خورد شد و ریخت روی سرم. تمام سر و صورتم خونی شد و صدای خنده بند آمد. یکی از تصویرهایم هم کم شد. به سختی بلند شدم و رفتم سراغ آیینه بعدی. همه اش یاد تو بودم. همه اش با خودم می گفتم کاش آنجا بودی. دلم تنگت شده بود، می فهمی، تنگت شده بود. همه اش لعنت می کردم به روزی که گم شده ام. آیینه بعدی را هم شکستم. دیگر جانی نداشتم. اما باز هم بلند شدم. یکهو دیدم که همه آیینه ها کنار رفت و همه جا تاریک شد. دوباره روشن شد و اینبار رنگی شد. باز هم دیدمش. انتظار داشتم عصبانی شده باشد، اما نشده بود. توی چهره اش عصبانیت نبود. آمد کنارم و سرم را توی بغلش گرفت. گفت که بستنی لازم شده ام. منظورش را نفهمیدم. نازم کرد و دستمالی را گذاشت روی سرم که خونی شده بود. ازش بدم می آمد. می فهمید که ازش بدم می آید، اما انگار برایش مهم نبود. سر و صورتم را که پاک می کرد می گفت آدم ها وقتی هار می شوند نیاز به بستنی پیدا می کنند. از جیبش کلی بستنی درآورد. یکی را به من داد. می گفت تو هم هار شده ای. نمی دانم آن همه بستنی توی جیبش چه می کرد. انگار فهمید. می گفت اینها برای کسان دیگری است. یکی را که از همه بزرگتر بود نشانم داد. گفت مال خواجه عبدالله انصاری است. بستنی را گرفتم و سرم را گذاشتم روی پاهایش. داشتم می مردم از خستگی و می خواستم داستان تو را برایش بگویم، اما نمی دانم چطور شد که خوابم برد. صبح که بیدار شدم رفته بود.
دوباره یاد تو افتادم. یاد اینکه تو همه چیز را می دانی. برای همین هم اینها را نوشتم. نوشتم که بدانی دلم برایت تنگ شده است. نوشتم که بپرسم بالاخره از روزی که گم شده ام کی پیدا می شوم. می دانم که تو می دانی.
نمی دانم چرا مسافرانت را که می رسانی و تنها راه می افتی که برگردی، از همان اتوبان، تنهایی این شهر تو را می دود زیر پوستت. پایت را محکمتر روی پدال فشار می دهی و از همان جا غربت را حس می کنی که از نوک انگشتانت می رود بالا و توی ران و شکمت می پیچد و از آنجا توی سینه و حالا می رسد به آن بالا توی سرت و توی چشمانت و لبهایت آهنگ های تنهایی را زمزمه می کند. دستت می لغزد روی صدای نامجو که پرده های گیتارش را روی سه تاری بسته و هی هی و هو هو می کند.
این شهر پر از غربت است برایت. باید کشیده باشی تا بدانی که همت از چمران پر از خلا است و تو را چنان در آغوش خودش می کشد که حس می کنی زیر پایت خالی شده است و نمی دانی چرا همیشه مسافرانت به غرب می روند و تو باید تا شرق تنها به خانه برگردی.
ده سال است که این حجم عظیم شهر برایم خاطره می سازد اما هنوز تعلق نیافریده و هنوز همان سنقریم که ده سال پیش کیف سامسونت بدست شب های آزادی تا فلکه دوم تهران پارس را می پیمود تا سحرگاه روزی دیگر را آغاز نماید. در این شهر عاشق شده ام و گریسته ام و مست شده ام و خندیده ام و زاهد شده ام و اشک ریخته ام و رقصیده ام و ریسه رفته ام و تظاهرات کرده ام و راهپیمایی رفته ام، اما هنوز تعلقی ندارم و هنوز غربتش به درونم می آید وقتی که مسافری می رود.
چقدر خالی است این همه شهر و چقدر پر است از تنهایی تمام اتوبان ها و خیابان ها و کافی شاپ ها و رستوران ها و پارتی ها و مسجد ها و شرکت ها و جمع های دوستان صمیمی. تنها تویی و ماشینی که بیشتر از شهر برایت خاطره دارد و بیشتر از شهر زبانت را می فهمد و وقتی از دور به او نگاه می کنی جوری نگاهت می کند که انگار تو را می شناسد. نه چون این شهر که هرگاه نگاهش کنی نگاهت نمی کند و اگر هم چشمش بلغزد، تو را یکی از هزاران می بیند و اصلا تو را بیاد نمی آرود و هیچ نشانی از آشنایی توی چشم های سرد و سربی اش نیست.
نمیدانم سنقری بودن در کجای این جسم معمولی ام نشسته است که چه تابلوهای نمایشگر سرعت اتوبان را زیر صد رد کنم چه بالای صد، از وجودم بیرون نمی رود و حس می کنم صد سال هم اگر در این مقدار شهر غوطه بخورم از تنم پاک نمی شود. و باز هم از شفیعی کدکنی که رفت.
ای کاش آدمی
وطنش را
همچون بنفشه ها
می شد با خود ببرد هر کجا که خواست.
پ.ن1: تصویر، بقعه ای است ظاهراً متعلق به دوره سلجوقی با نام مالک در شهر سنقر.